هفت اسفند

خرید بک لینک
چقد عمر و جوونی زود میگذره

بهار که بیاد من بیست و چهار و تموم میکنم... میشم بیست و چهار ساله

خوبه دوس دارم گذر زمانو ولی همیشه از خدا میخوام من زودتر از عزیزام این دنیارو ترک کنم چون تحمل نبودشونو ندارم

ولی وقتی خودخواه میشم و به خودم فکر میکنم.میگم خدایا یه پولی بیاد دستم میذارم میرم از این کشور.... خواهر و پدر و مادرو ول میکنم

خلاصه دیگه امیدی به ادامه زندگی با محمد ندارم...

فقط دارم سعی خودمو میکنم تا گلیممو از اب بکشم بیرون

ساعت دو شبه صب زود باید بلندشم دیروزم زود بیدار شدم

خوابم نمیاد همش کارهایکه باید بکنم و نکنم میاد تو دهنم

یه هفته ای میشه صب ها میرم باشگاه هم ورزشه هم روحیمو عوض میکنه.... تصمیم دارم چرم دوزی یاد بگیرم حداقل میتونم برا خودم کیف بدوزم

تصمیمای زیادی دارم ولی همشون پول میخواد

میخوام برم شینیون(ارایش مو) یاد بگیرم و کلاس رقص اذری برم و وسایل چرم دوزی بگیرم همه ی اینا پووول میخواد

یکم از طلاهامو فروختم اگه محمد پول نده با پول اون میرم دنبال اینا

نمیخوام وقتی سنم رفت بالاتر حسرت این روزامو بخورم که چرا استفاده نکردم از جوونیم

دیگه اینکه .دیگه نمیخوام به رفتارای مسخره محمد فکر کنم

ارزش فکر کردن نداره

اگه هم ازم خسته شه فوقش اینه که بهم پول نمیده خونه فامیلای من نمیره.مینا اینا(ابجیم) هم نمیان خونمون

حالا ببینم چقد میتونم به این برنامه هام برسم

از جمله کارهاییم که نمیخوام دیگه ادامه بدمشون.با محمد و مامانش دهن به دهن نمیشم.خونه ابجیم کمتر میرم.با دوستام کمتر میرم بیرون.خونه فامیلای محمد کمتر میرم.فکر زیاد نمیکنم.عصبی نمیشم.به محمد توجه نمیکنم.ازش هیچی نمیخوام واسم بخره

فعلا همینا


موضوعات مرتبط: متن پرواز...

ما را در سایت پرواز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 18:21

صفحه بندی